زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... مامانی پچ پچ ...

روز میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلاد تو بود    که زمین عاشـــــــــــــــــــــــــــــق شد   و شکوفــــــــــــــــــه خندید   چشـــــــــــــــــــــــــــــــــــم گل باز شد و   باز خورشید دمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد   این روزها که داریم به تولد دو سالگیت نزدیک میشیم ، یاد روزهای پر شر شور دنیا اومدنت شدم ... یاد آخرین باری که صدای قشنگ ضربان قلب زندگی بخشت رو از تو مطب دکتر شنیدم و خاطر جمع از سلامتت با دکتر واسه روز دنیا اومدنت برنامه ریزی کردم و این روزها که دا...
20 مهر 1392

... اولین سفر پاییزی ما ...

پ ا س ت ی ل م ا م ا ن سل ا م بازم یه سفر دیگه ... این ولین سفر پاییزیمون  بود که رفتیم اما بدون بابایی ... بابایی به خاطر مشغله زیاد نتونست باهامون بیاد و جاش خالی بود ... دلیل این سفر یه دفعه مون هم درگذشت خاله  مادر ماهی بود که بخاطر مراسم هفتمش داشتیم میرفتیم ... صبح روز یک شنبه ساعت 10 استارت سفرمون خورده شد ... تو تمام طول راه کنار مادر روجی بودی و کلی از کنار هم بودن لذت بردین ... به خاطر از پوشک گرفتگیت هر 45 دقیقه یه بار می ایستادیم و شما تو این سفر مجبور شدی هر گوشه کناری که پیدا میشد چیش کنی و از عادتت که فقط باید تو دستشویی جیش می کردی فاصله ...
11 مهر 1392

... یه نیمروز پاییزی قشنگ ...

پنجشنبه 4/مهر صبح  که از خواب بیدار شدیم ، بر عکس معمول روزها که صبح ها تا ظهر زیاد نه خوش اخلاقم نه حال و حوصله دارم  خیلی شارژ بودم و دوست نداشتم خونه بمونم  ... بعد از خوردن صبحونه و انجام یه سری کارها ی مامانانه   (البته لوس نشیا بابا ها و بچه ها هم باید به مامان کمک کنن ) اامده شدیم تا بریم بیرون ... با اینکه سر ظهر بود اما نمی خواستم تا بریم خونه مادر روجی تا شما دو تا با هم بازی کنید و من تنها شم و نمی خواستم هم بریم خیابون گردی تا من مشغول تماشای ویترین مغازه ها شم و پسر قشنگم حوصلش سر بره و تنها بمونه ... حوصله پختن ناهار رو هم نداشتم ، واسه همین  تصمیم  گرفتم...
7 مهر 1392

... من چقدر خوشحالم ...

        پسر عزیزم  دیگه بزرگ شده و  روز به روز عاقل تر میشه  و دیگه نیازی به پوشک نداره ...   از جمعه صبح با توکل به خدا و یا یه درخواست مادرانه از خدا کمک خواستم تا این فاز آخری  رو هم بهم فاز بده و به خوبی و خوشی با پوشک بای بای کنیم ... هم من ، هم شما و هم  چیب بابایی  با پوشک  کنیم ...   به خواست خدای مهربون از اون شب حتی یک بار هم  چیش نکردی و خدا جون حسابی کمکمون کرد و شما هم  همکاری کردی عزیزم ...   و تو  خواب ناز زیر سقف آسمان پر ستاره تا صبح راحت و تر و تمی...
3 مهر 1392

... بازیهای من و رادینی 4 ...

  این یه کتابِ ...     ؟¿   این فقط یه کتاب نیست   !¡   این یه خاطره هست یه نوستالوژی   یه کتاب پر خاطره از سالهای دور   برای دخترک دیروز و مادر امروز     شاید خیلی از بچه های دیروز و بزرگترهای امروز این کتاب رو خونده باشن کتاب جالب با شعرهای ساده و روان   قصه یه عده از بچه مدرسه ایِ که با معلمشون میرن باغ وحش           البته این کتاب تا سال های 70 تا 73 سالم ب...
28 شهريور 1392

... بازیهای من و رادینی 3..

                            قصه بازی   این یه کتاب داستانِ  که وقتی تو دلی بودی  هنوز از نمایشگاه کتاب برات خریدم ... برای آشنایی با مفهوم روزه و نماز و ...  هنوز برای سنت خیلی زود بود ... اما از اونجایی که شما وروجک تشریف داری ، خیلی در وسائل اتاقت کنجکاوی و تفحس می کنی ، این کتاب رو کشف کردی ... و چون از عکسهاش خیلی خوشت اومد برات  اینجوری تعریفش کردم  و  شعرهاش چون سنگین...
28 شهريور 1392

... بازیهای من و رادینی 2 ...

                           این روزها هوا بس ناجوانمردانه  گرمهِ ...   اونقدر گرم که فقط و فقط دلم می خواد بمونم خونه زیر باد خنک کولر ...   البته امروز خدا جون عنایت فرموده و کولرش رو روشن کرده ...   اما با این وجود بازم دلم میخواد خونه بمونم ...   خونه موندن طولانی مدت هم با رادینی که اصلاً بلد نیست خودش تنهایی بازی کنه خیلی سخت میشه ...   برا همین باید گهگاهی یه با...
28 شهريور 1392

... تولد وبلاگت مبارک عزیزم ...

یه سال گذشت  ...           یه سال  قشنگ از روزی که این وبلاگ خوشگل رو برات درست کردم گذشت ... وبلاگی  که تمام  کودکانه های تو رو تو خودش جا داده  ... وبلاگی که پر شده از خاطرات زیبای تو   و البته گاهی هم تلخ و غم انگیز از حوادث ناراحت کننده ... پر  از عطر حضور تو ... و پر از  دنیای شیرین کودکی تو ... این دنیای کودکانه تو رو خیلی دوست دارم ... چون لحظه به لحظش برام یاد آور روزهای با تو بودنه عزیزم ... خیلی خوشحالم که با این وبلاگ آشنا  شدم  ... ...
26 شهريور 1392